سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
حذف تبلیغات طمع‌زا از رسانه ملّی
دفاع مقدس
منوی اصلی
مطالب پیشین
کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
همسنگران
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز : 121
  • بازدید دیروز : 148
  • کل بازدید : 190507
  • تعداد کل یاد داشت ها : 543
  • آخرین بازدید : 93/1/27    ساعت : 8:36 ع

سندی که مشاهده می کنید، دستور پرداخت سه ماه حقوق معوقه ایشان به مبلغ هفت هزارو دویست تومان می باشد. این مبلغ، درست یک ماه قبل از آخرین سفر سردار پرداخت گردیده است.

به گزارش مشرق، احمد متوسلیان به تاریخ 15 فروردین 1332 در تهران متولد شد و 29 سال بعد ، به تاریخ 14 تیر ماه سال 1361 در بیروت ، خلعت شهادت پوشید. 
 
حاج احمد چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و نامش در فهرست پاسدارانِ پادگان ولی عصر(صلوات الله علیه) به ثبت رسید.
 
 وی در زمستان سال 1358 ، به درخواست شهید محمد بروجردی عازم کردستان شد و مدتی بعد فرماندهی سپاهِ شهر مریوان به ایشان محول گردید. 
 
شهید احمد متوسلیان تا دو سال فرماندهی سپاه مریوان را بر عهده داشت و در زمستان سال 1360 ، مامور به تاسیس «تیپ 27 محمد رسول الله» (صلوات الله علیه) گردیده و از جبهه ی غرب به جبهه جنوب عازم شد. 
 
شهید متوسلیان، در اسفند ماه 1360 و فروردین، اردیبهشت و خرداد ماه سال 1361، فرماندهی مهم اصلی ترین یگان  پیاده ی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده داشت. سندی که مشاهده می کنید، به تاریخ 12 خرداد ماه 1361(یک هفته پس از آزادی خرمشهر) دستور پرداخت سه ماه حقوق معوقه ی ایشان به مبلغ هفت هزار و دویست تومان می باشد. این مبلغ، درست یک ماه قبل از آخرین سفر حاج احمد متوسلیان که به شهادت ایشان منتهی شد، پرداخت گردیده است:
 





      

 

دختر شهید حسن تهرانی‌مقدم در نامه‌ای خطاب به پدرش نوشت: « یادم نرفته هنوز که چطور حسرت می‌خوردی برای دنیاپرستی بعضی‌ها، برای حسد و کوتاه‌بینی و خودبینی بعضی‌ها». 

به گزارش ایسنا، دختر شهید حسن تهرانی‌مقدم در همایش دختران نخبه استانداری تهران که امروز سه شنبه برگزار شد، در نامه‌ای خطاب به پدرش گفت: «پدر خوبم خوب می‌دانی که این اولین نامه‌ای نیست که برای تو می‌نویسم و خوب می‌دانم که آخرینش هم نخواهد بود، چرا که بعد از رفتنت تازه وقتت آزاد شده است و می‌توانی با هیچ عجله‌ای حرف‌هایم را گوش کنی و درد و دل‌هایم را بشنوی. درد و دل کردن با تو مثل نشستن بر سر مزارت، مثل بوسیدن قاب عکست، بو کردن گاه به گاه چفیه‌ات و مثل نماز خواندن روی مهرت شیرین است». 
 
او در نامه به پدرش این‌گونه ادامه می‌دهد: «امیدم این است که هر لحظه مرا می‌بینی و صدایت که می‌کنم، نشسته‌ای پیش من و گوش می‌دهی. برای هر کاری که می‌خواهم از تو اجازه بگیرم، منتظر نمی‌مانم که از ماموریت برگردی یا به چند نفر زنگ نمی‌زنم تا یکی گوشی موبایل را به تو برساند و من چند کلمه‌ای با تو حرف بزنم و کافی است که یک آن تو را صدا کنم، آن وقت لبخند روی صورت قشنگت را تصور می‌کنم و آرام می‌شوم. گاهی هم اخم می‌کنی فکر نکن نمی‌فهمم، می‌دانم مراقبم هستی. حتی پیش از آن وقت‌ها، حواست هست به رفتار مردم، حرف‌هایشان. تملق و ریا، به همه چیزهایی که یک عمر روی آنها حساس بودی و همه صفت‌هایی که نه من، بلکه هیچ‌کس در تو ندیده. آخر اگر بگویم من ندیده بودم که نمی‌شود. می‌دانی که من شاخص خوبی برای معرفی تو نیستم. فقط می‌دانم که تو در جنگ بودی و بعد از آن همیشه سرکار و به تو لقب پدر موشکی ایران دادند. فقط می‌دانم که نام و یادت لرزه به تن دشمنان اسلام می‌انداخت». 
 
او در ادامه این نامه آورده است: «من آنقدر محو مهربانی، خوبی‌ها و حرف‌هایت شده بودم که از شناختن وجودت غافل شدم. آنقدر دستم را گرفتی و دواندی که وقت نکردم صورتت را نگاه کنم. آنقدر با انگشتت به آدم‌های خوب‌تر اشاره کردی که حواسم نبود دستت را دنبال کنم و صاحب انگشت را نگاه کنم، آنقدرعکس امام و آقا را از بچگی مقابل چشمانم گرفتی که بفهمم پیشوا و راهنمای همیشگی‌ام کیست». 
 
دختر شهید حسن تهرانی مقدم خطاب به پدرش می‌گوید: «ابای مهربانم راستی هوای آن دنیا چطور است، نمی‌دانم که بیشتر توی مهمانی‌های فرماندهان هستی یا مثل سال‌های اخیر با جوانان گویا و بی‌ادعا نشست و برخاست می‌کنی. هر چه باشد خیالم راحت است که حالت خوب است و دیگر خروار خروار غصه در چشمانت جمع نمی‌شود و دیگر لازم نیست بخندی و ما را بخندانی تا حواسم پرت شود از غصه‌های چشمانت». 
 
«یادم نرفته هنوز که چطور حسرت می‌خوردی برای دنیاپرستی بعضی‌ها. برای میزان حسد، کوتاه‌بینی و خودبینی بعضی‌ها. غصه می‌خوردی برای جوانان، مردم و برای محدودیت قرآن، برای آنانی که می‌آمدند در خانه ما و نیاز داشتند و تو هیچ‌وقت دست خالی برشان نمی‌گرداندی. نمی‌دانم که در حین آفرینشت خدا چه سهمی از سخاوت و کرم در وجودت ریخت که این چنین لبریز شدی. هیچ وقت نشد که چیزی از تو بخواهم و تو بتوانی و نه بشنوم. نه تنها من بلکه هیچ کس نشد که چیزی از تو بخواهد و بتوانی و نه بشنود». 
 
دختر شهید حسن تهرانی مقدم خطاب به پدرش، می‌گوید: «پدر خوبم چقدر دلتنگ صدای قرآن خواندنت هستم و دلتنگ جمعه‌هایی که ما را جمع می‌کردی و برایمان دعای سمات می‌خواندی. هنوز شهادت گفتن‌های آل‌یاسینت در گوشم می‌پیچید. آن روز بعدازظهر و عصر جمعه 21 آبان 1390 که خدا آمد، صدایت کرد چه حالی شدی. لابد گفت که خریدنی شده‌اید حتما. آن روز تهران لرزید تو لابد گفته‌ای جان‌های ناقابل ما فروخته شد به شخص خدا. فرشتگان شاهد ایستاده بودند و گروه به گروه همخوانی می‌کردند و آوایشان همه‌جا پیچیده است. مراسم باشکوهی بوده است، حیف که نشد بیایم و چون زینب حسین (ع) بر پیکر بی‌سرت بوسه بزنم و رو کنم و بگویم ربنا تقبل منا... ». 

 





      

برای یاری حسین بکوشیم 
محمد تقی اسدی، پاییز سال 1346 در روستای باورس قزوین دیده به جهان گشود و پس از طی دوران کودکی، راهی مدرسه شد تا به تحصیل علم و دانش بپردازد و در این راه موفّق به گذراندن دوره ابتدایی در زادگاهش شد. او برای ادامه تحصیل، راهی روستای شترک شد و دوره راهنمایی را در این روستا آغاز کرد. 
ایشان پس از اتمام دوره راهنمایی، راهی دبیرستان دکتر شریعتی شد ولی بعد از یک سال ترک تحصیل کرده، راهی حوزه علمیه گردید. 
شهید اسدی، علاقه و اشتیاق زیادی به تحصیل داشت، لذا وقتی دریافت که دروس جدید نمی تواند جوابگوی نیازهای روحی و فکری او باشد، از سال 63 وارد حوزه علمیه قزوین شد و در مدرسه سردار ساکن گردیده و به تحصیل علوم حوزوی پرداخت. 
او که اطاعت از امام را برخود وظیفه می دانست، لباس رزم به تن کرد و راهی مناطق عملیاتی شده و حدود 9 ماه از زندگی پر بارش را درجبهه ها گذراند. او سه مرحله در جنگ و دفاع مقدس شرکت کرد و یک بار هم از ناحیه پا زخمی شد و بعد از بهبودی نسبی، دوباره عازم سفر گردید. 
مادرش می گوید: یک بار گفتم، پسرم درست را بخوان و تو که تازه ازجبهه آمدی. گفت: مادر! خداوند، خودش مرا به شما داده، هر وقت هم بخواهد، خودش می¬گیرد. 
عاشق را نمی¬توان از عشق منع و پرنده را نمی توان در قفس حبس کرد. او رفت. به امید شهادت و جاودانه شدن. همیشه لباس بسیجی به تن داشت و آن را لباس شهادت می¬دانست و با همین عقیده و نیت، قدم در مناطق غرب کشور گذاشت و خود را آماده شرکت در عملیات بیت المقدس 6 کرد. 
او در تاریخ 24/2/1365 پس از درگیری با دشمن و به هلاکت رساندن تعدادی از نیروهای آنان، توسط آرپی چی، در تپه شیخ محمد بر اثر اصابت گلوله به سرش نقش بر زمین شد و شربت گوارای شهادت را سر کشید. 
پیکر پاک این شهید بزرگوار، سالها میهمان جبهه ها بود، تا اینکه در 18/10/72 توسط گروه تفحص مفقودین در منطقه “ماووت” پیدا شد و پس از تشییع در مزار شهدای باورس به خاک سپرده شد. 
شهید اسدی، اطاعت از امام را واجب می¬دانست و در فرازی از وصیت نامه اش آورده است: ای ملت شهیدپرور و خانواده¬های شهدا! از شما می خواهم که به رهمنودهای امام خمینی و دستورات ایشان عمل فرمایید. مردم مسلمان ایران! بار دیگر حسین (ع) در جهان ظاهر شد و یاوران حسین نیز ظاهر گشته اند، در حقیقت این امام همان حسین زمان است، پس برای یاری حسین بکوشیم. 





      

آن روز، هر چه به‌اش گفتیم و گفتند مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند، فایده‌ای نداشت که‌ نداشت. روز بعد ولی، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ صبح زود ‌رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود: چیزی را که دیروز گفتید، قبول می‌کنم.

 به گزارش فارس ، یک روز توی منطقه جلسه داشتیم. چند تا از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند. بعد از مقدماتی، یکی‌شان به عبدالحسین گفت: حاجی برات خواب‌هایی دیدیم. عبدالحسین لبخندی زد و آرام گفت: خیره انشاءالله. گفت: انشاءالله.
 
مکثی کرد و ادامه داد: با پیشنهاد ما و تأیید مستقیم فرمانده لشکر، شما از این به بعد فرمانده گردان عبدالله هستید. یکی دیگرشان گفت: حکم فرماندهی هم آماده است.
 
خیره عبدالحسین شدم. به خلاف انتظارم، هیچ اثری از خوشحالی توی چهره‌اش پیدا نبود. برگه حکم فرماندهی را به طرفش دراز کردند، نگرفت! گفت: فرماندهی گروهانش هم از سر من زیاده، چه برسه به فرماندهی گردان!
 
گفتند: این حرفا چیه می‌زنی حاجی؟! ناراحت و دمغ گفت: مگر امام نهم ما چقدر عمرکردن؟ همه ساکت بودند. انگار هیچ‌کس منظورش را نگرفت. ادامه داد: حضرت توی سن جوانی شهید شدن، حالا من با این سن چهل و دو سال، تازه بیام فرمانده گردان بشم؟ گفتند: به هر حال، این حکم از طرف بالا ابلاغ شده و شما هم موظف به قبول کردنش هستید.
 
از جایش ‌بلند شد، با لحن گلایه‌داری گفت: نه باباجان! دور ما رو خط بکشید، این چیزها، هم ظرفیت می‌خواد، هم لیاقت که من ندارم و از جلسه زد بیرون.
 
آن روز، هر چه به‌اش گفتیم و گفتند که مسئولیت گردان عبدالله را قبول کند، فایده‌ای نداشت که‌ نداشت. روز بعد ولی، کاری کرد که همه مات و مبهوت شدند؛ صبح زود ‌رفته بود مقر تیپ و به فرمانده تیپ گفته بود: چیزی رو که دیروز گفتید، قبول می‌کنم.
 
کسی، دیگر حتی فکرش را هم نمی‌کرد که او این کار را قبول کند. شاید برای همین، فرمانده پرسیده بود چی رو؟ عبدالحسین ‌گفته بود: مسئولیت گردان عبدالله رو ... . جلو نگاه‌های تعجب‌زده دیگران، عبدالحسین به عنوان فرمانده همان گردان معرفی شد.
 
حدس می‌زدیم باید سرّی توی کارش باشد، وگرنه او به این سادگی زیر بار نمی‌رفت. بالاخره هم یک روز توی مسجد بعد از اصرار زیاد ما، پرده از رازش برداشت و گفت: همان شب خواب دیدم خدمت آقا امام زمان(سلام‌الله علیه) رسیدم. حضرت خیلی لطف کردند و فرمایشاتی داشتن؛ بعد دستی به سرم کشیدند و با آن جمال ملکوتی‌شان، و با لحنی که هوش و دل آدم را می‌برد، فرمودند: شما می‌توانی فرمانده تیپ هم بشوی.
 
خدا‌‌ رحمتش کند. همین اطاعت محضش هم بود که آن عجایب و شگفتی‌ها را در زندگی او رقم زد. یادم هست که آخر وصیت‌نامه‌اش نوشته بود: اگر مقامی هم قبول کردم، به خاطر این بود که گفتند: واجب شرعی است؛ وگرنه، فرماندهی برای من لطفی نداشت.
 
راوی: ابوالحسن برونسی برادر شهید





      

درعملیات فتح المبین خمپاره ما با گلوله تام بلاش که بردش 6400 متر بوده و عراقی ها آمده بودند در 5/7 کیلومتری روی ارتفاعات میشداغ و ارتفاعات شمال فکه و ما دیدیم که برد ما به آنها نمی رسد. خمپاره را می بردیم از خط اول عراق رد می شدیم. می رفتیم بین خط اول و دوم عراق این افتخار و خلاقیت ماست.
 شهید تهرانی مقدم

 

آنچه مشاهده می کنید یکی از سخنرانی های شهید گرانقدر، سردار شهید مهندس حسن تهرانی مقدم در سال 87 است. بخشهایی از این سخنرانیِ منتشر نشده در جمع پیشکسوتان توپخانه و موشکی سپاه ایران به شرح زیر است:

•دربخش خمپاره درسپاه قوی ترین کار توسط شهید شفیع زاده انجام شد و این بزرگوار خدمات بسیار ارزنده ای را درگسترش این سلاح درسپاه داشتند، خمپاره ای که خدمت عزیزان عرض می کنم شاید خیلی چیز ساده ای به نظر بیاد ولی در زمان جنگ ارزشش از موشک شهاب 3فعلی هم بیشتر بوده و گلوله اش هم مهم تر و با اهمیت تر بوده است، پیشکسوت و راه انداز توپخانه درسپاه برادر بزرگوارمون آقا سید اعتصامی هستند و بعداً ما وارد کارهای بزرگتر و حجیم تری شدیم در صورتی که توپخانه در سپاه درتیپ امام حسین (ع) و آتشبار 155 را این بزرگوار راه اندازی کرده است و در واقع پیشکسوت توپخانه در سپاه درآن زمان تیپ امام حسین (ع) بود.

•درآن زمان تیپ امام حسین (ع) پیشتاز بود و مدیریت بسیار قوی ای داشت که توسط شهید خرازی اداره می شد. این مجموعه ای به هم پیوسته و منسجم و قدرتمند بود و وحدت این بچه ها همیشه برای ما مثال زدنی بود و هیچ کسی نمی توانست میان آنها نفوذ کند.

•درآن زمان توپهای غنیمتی ما 156 قبضه بود که همه آنها در دشت عباس و چناله به غنیمت گرفته شده بود. ما براداران ارتشی را برای آموزش این توپها دعوت کردیم که یک تیم از توپخانه ارتش برای ما اعزام شد و وقتی که توپها را دیدند به ما گفتند که این توپها روسی هستند و آموزشی که ما دیده ایم توپهای آمریکایی بوده است و کاربرد این توپها را نمی دانیم. ما می خواستیم درعملیات بیت المقدس از این توپها استفاده کنیم ولی ما هیچ آموزشی ندیده بودیم. توپهای زیاد با مهمات خوبی داشتیم ولی برای ما کار آمد نبودند که برادر بهمن چیره دست به دلیل تخصصی که داشتند توپها را راه اندازی کردند و مرکز تعمیر و نگهداری توپخانه راه اندازی شد و توپها راهی عملیات شدند. دومین نفری که به یاری ما شتافتند شهید ناهیدی بودند که آموزش های لازم را خیلی با حوصله و صبر برای استفاده از وسایل غنیمت گرفته شده مثل ترتیل های فلزی، دوربین های پاکدو و تجهیزات نشانه روی به ما دادند.

•سومین رکن ما سردار زهدی بودند که مسئول عملیات بودند به دلیل این که آموزش کلاسیک را در ارتش دیده بودند. این عزیز ضمن این که ماموریتهای ذاتی توپخانه و 4 ماموریت اصلی توپخانه را به ما آموزش دادند. آداب صحبت با ارتشی ها را نیز به ما آموختند. ادامه مطلب...



      

ژوان کورسل» از شهدای فرانسوی جنگ است.

به گزارش رجانیوز، وی پس از این‎که در فرانسه به تشیع گروید، نامش را به کمال تغییر داد و برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. وی سپس به سپاه بدر پیوست و در عملیات مرصاد و در سن 24سالگی در شهر اسلام‎آباد شهید شد.

او هم‎چنین دو کتاب «چهل حدیث» و «مسأله حجاب» را به زبان فرانسه ترجمه کرد. از او نقل شده  است که: «دعای کمیل باعث شیعه شدن من شد.»

 





      

 

در دل رویدادهای مهم تاریخ هر جامعه نقش انسان‌هایی برجسته می شود که در آن رویداد سرنوشت ساز بوده‌اند و با همه‌ی وجود وارد صحنه شده‌اند. شناخت این گونه افراد می‌تواند بستری باشد برای ورود به نقاط عطف تاریخ آن جامعه زیرا همگی می‌دانیم اراده ی آنهاست که تاریخ را رقم زده و جامعه را به سمت و سوی خاصی سوق داده است.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، حال به سراغ آنانی می‌رویم که با شهادت‌شان چهره‌ی دیگری از سرنوشت را برای نسل من به جای گذاشته‌اند؛ می گویند کار برای شهدا دل می‌خواهد و یک دنیا عشق. اگر دلت را به معنویت نسپاری، در این راه دوام نمی‌آوری و به فرموده‌ی حضرت امام خمینی(ره): «شهادت در راه خدا مسئله ای نیست که بشود با پیروزی در صحنه های نبرد مقایسه شود، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است». قبل از آنکه از تقدس مقاومت بگوییم، وضوی عشق می‌گیریم، چرا که در مسیر جهاد و شهادت قدم نهاده ایم.

معرفی:

شهید سید حسین علم الهدی در سال 1337 در خانواده ی مجاهد بزرگ، آیت الله سید مرتضی علم الهدی، دیده به جهان گشود. از 6 سالگی به فراگیری قرآن پرداخت و بسیار اهل مطالعه بود. یازده سال بیشتر نداشت که شروع به تشکیل کتابخانه و جلسات سخنرانی و تدریس قرآن در مساجد اهواز پرداخت و همزمان با رشد سنی، مبارزات خود را عمیق تر و عملی تر نمود که نمونه آن به آتش کشیدن سیرک رقاصه های مصری در شهر اهواز بود.

شهید علم الهدی از مبارزان دوران ستم شاهی نیز بود و در شهرهای مشهد، کرمان و اهواز ، فعالیت های سیاسی مختلفی را انجام می داد و در این مسیر در سنین بین 14 تا 21 سالگی، چندین بار توسط رژیم ستمشاهی زندانی و شکنجه گردید.

فعالیت‌ها:

فعالیت های شهید در زمینه ی توسعه امور فرهنگی، مذهبی و سیاسی تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داشت. ایجاد هماهنگی و وحدت بین حوزه و دانشگاه و شرکت در ترور مستشار امریکایی (پل گریم)، بالاترین مقام شرکت نفت در اهواز که سبب ایجاد وحشت بیشتر در دل رژیم و حامیان آن و در نتیجه تداوم اعتصاب در شرکت نفت اهواز شد.

 تعصب دینی حسین به گونه ای بود که هیچ رفتار غیر اسلامی را بر نمی تابید . وی با نصب اعلامیه ها در رهبری تظاهرات در دانشگاه مشهد نقش عظیمی ایفا کرد. پس از زلزله طبس در کمک به آسیب دیدگان و بسیج کمک های عمومی،نقش فعالی داشت و از آنجا که با هوش سرشار خود از هر موقعیتی، فرصتی برای مبارزه می ساخت، به هنگام ورود شاه معدوم و همسر فراریش به طبس، تظاهرات عظیمی علیه آنان به راه انداخت. در بحبوحه انقلاب که جوانان ایران زمین آماج رژیم طاغوت بودند، حسین با چند تن از همفکرانش، اولین هسته سازمان موحدین را تشکیل داد. شهید حسین علم الهدی به اطاعت از امام راحل (ره) خود، به مبارزه با طاغوت می اندیشید و شهر و منطقه خاص برای او معنا نداشت. او به قصاص آتش زدن مسجد جامع کرمان، با طرح بسیار جالب و ابتکاری، شهربانی کرمان را به آتش کشید و به اهواز بازگشت. با مشاهده جنایات رژیم سابق به فکر مبارزه افتاد که مزدوران شاه با تلاش زیاد دستگیرش کردند و مورد شدیدترین شکنجه ها قرار دادند که کوچکترین اعترافی از حسین نشنیدند، با این حال او را محکوم به اعدام کرده و به عنوان جوان ترین زندانی سیاسی روانه زندان کردند. با اوج گیری مبارزات، رژیم مجبور به آزادی زندانیان سیاسی شد و شهید علم الهدی نیز آزاد شد. به منظور استقبال از امام راحل (ره) به تهران آمد و در کنار برادران دیگر سازمان موحدین به فعالیت پرداخت و یکی از محافظان مسلح مخصوص امام (ره) شد.که از جمله فعالیت های شهید علم الهدی در دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی می باشند.

حسین در جبهه های نبرد علیه دشمن همراه با حضرت آیت الله خامنه ای ، دکتر چمران و دیگر مسئولین برای تقسیم نیروها و موقعیت دشمن و مسائل دیگر هر روز جلساتی را در اهواز تشکیل می دادند اما حسین به چیز دیگری می اندیشید و روحش را به گونه ای دیگر پرورش داده بود او به جایی غیر از شهر تعلق داشت جایی که بتواند عشقش را به زیباترین شکل ترسیم کند و در اینجا بود که گمنام ترین و مظلوم ترین شهر که همان هویزه است را برای ادامه فعالیتهایش لنتخاب کرد شهری که کمترین تجهیزات و نیروها در آن مستقر بودند و از نظر استراتژیک و سوق الجیشی اهمیت فراوان داشت.

بعد از پیروزی انقلاب نیز علم الهدی منشأ فعالیت های مختلفی بود که تأسیس بسیج، مجاهدت در جهاد سازندگی تأسیس سپاه هویزه و شرکت در تسخیر لانه ی جاسوسی امریکا همراه با سایر دانشجویان پیرو خط امام از جمله این مجاهدت ها می باشد. شهید که دانشجوی سال دوم دانشگاه مشهد در رشته ی تاریخ بود، با شروع جنگ تحمیلی همراه با گروهی از دانشجویان و نیروهای بسیجی، به سوی جبهه های دفاع حق علیه باطل شتافت و در حالی که در حلقه محاصره دشمن در هویزه به اتفاق هم رزمان خود گرفتار شده بود، تا آخرین قطره ی خون به دفاع از ایران اسلامی پرداخت و به دیدار پروردگارش نایل آمد.

نحوه شهادت:

حسین و یارانش برای عملیات به هویزه رفته بودند و آن روز نیز دشمن با ضرباتی که قبلا از این نیروهای چریکی نامنظم خورده بود حمله بزرگی را با انبوه تانکهای خود آغاز کرد . تانکها به حدود 50 متری خاکریزش رسیده بودند که حسین از جا بلند شد و نزدیکترین تانک را نشانه گرفت گلوله درست به وسط تانک خورد غیر از حسین دو نفر دیگر هم آر . پی . جی داشتند که دو تا تانک دیگر را هم نشانه گرفتند بقیه تانکها سرجایشان ایستادند و خاکریزها را به گلوله بستند از میان همه ی افراد گروهها فقط او زنده مانده بود که با قامت استوار از جا بلند شد و به خاکریز دیگر رفت در حالی که دو گلوله آر . پی . جی در دست داشت . پشت خاکریز خوابیده بود و پس از مدتی اولین گلوله اش را شلیک کرد در این زمان چهار تانک به ده متری خاکریزش نزدیک شده بودند این شهید بزرگوار آخرین تیر پیکان خود را رها کرد و سه تانک باقیمانده همزمان به طرف خاکریز حسین شلیک کردند و جسد پاک و مطهرش به هوا پرتاب شد و به آرزوی دیرینه و حقیقی خود که همان وصال محبوب ازلی و ابدی است دست یافت و بالاخره در دی ماه سال 60 بر اثر خیانت بنی صدر خائن در یک پاتک ، عراقی ها 120 نفر از بهترین یاران امام مظلومانه به شهادت رسانیدند . نقل می کنند پس از اشغال هویزه توسط مزدوران بعثی شخص صدام جهت بازدید منطقه به محل آمده بود هنگامی که در مقابل 120 نفر از بهترین و جان برکف ترین یاران امام و یاوران اسلام قرار می گیرد از شدت خشم دستور می دهد که اجساد را بر زمین بخوابانند و به تانکها فرمان می دهد که از روی این پیکرهای مقدس عبور کنند.

گفتاری از رهبر انقلاب پیرامون شهید علم الهدی:

پیرامون زندگی وحماسه آفرینی های برادر عزیز ما سیدحسین علم الهدی در مشهد، در جلسات وکلاسهای ما شرکت فعال می کرد اما هنوز من ایشان را دقیقا نشناخته بودم که چه نابغه مسلمانی است. تا اینکه به اهواز رفتم و از نزدیک چندین برنامه و خاطره با شهید داشتم. از جمله آخرین روز شهادت حسین یعنی روز 28 صفر من کنار کرخه نور ایستاده بودم که نماز بخوانم یکباره مشاهده کردم حسین علم الهدی و عده ای دیگر برادران از جمله حسن قدوسی (فرزند آیة الله قدوسی) خیلی گرم وصمیمی وپر شور با من برخورد کردند و من هم از دیدارشان بسیار خوشحال شدم و پس از مقداری صحبت گفتم: خوب ارتش ما رسیده است به اینجا شما می توانید برگردید اما حسین گفت: نه آقای خامنه ای! ما می خواهیم برویم به پیش. البته در حقیقت به پیش رفتند و به لقاء الله پیوستند. «مصاحبه مقام معظم رهبری در سال 1360»

بخشی از وصیت‌نامه:

ما زندگی را در رنج می‌گذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر می‌رویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت می‌کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می‌گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم. زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می‌شود. یکنواختی و قالبی شدن انسانها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت‌ ما که مرتباً بوسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده می‌شود همه در قالبهای ماشینیسم بخاطر بالابردن مصرف جهانی مخصوصاً جهان سوم که دنیای صنعتی به ما تحمیل می‌کند. غارت اصالتها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون می‌شود. چرا که اروپای صنعتی می‌بایست برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند و چه کند که بتواند کالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت بگذارد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند.

هدف او (الله) از آفرینش انسان تکامل بسوی اوست و سرمایه‌های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بکار بریم، اما... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن می‌کنیم و در گورستان فراموشی رها می‌کنیم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه می‌شود.

 





      

«حاج احمد متوسلیان» فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) که سی سال از اسارتش در بند اسرائیل می‌گذرد، متولد 15 فروردین 1332 در محله امامزاده سیداسماعیل تهران است. او دانشجوی مهندسی الکترونیک دانشگاه علم و صنعت تهران بود که ضمن اشتغال به تحصیل با تشکل مکتبی سیاسی پیرو خط امام این دانشگاه رابطه تنگاتنگی داشت. حاج احمد به بهانه مأموریت شغلی، راهی شهرستان خرم‌آباد می‌شود و در حالی که تظاهرات‌ علیه رژیم طاغوت را هدایت می‌کرد، در سیزدهم شهریور ماه 57 تحت تعقیب قرار می‌گیرد. خاطره‌ای که در ادامه می‌آید به ماجرای دستگیری حاج احمد توسط ساواک می‌پردازد.


دو روز پس از تظاهرات عظیم خرم‌آباد، در ساعت 14 روز چهارشنبه پانزدهم شهریور سال 57، احمد حین تکثیر دو برگ اعلامیه ضدرژیم، توسط مأمورین اکیپ گشتی دایره اطلاعات شهربانی لرستان دستگیر و بلافاصله مورد بازجویی قرار گرفت.

در جریان بازجویی، علاوه بر بازجویان دایره اطلاعات، سرهنگ معدوم «فضائل احمدی» رئیس شهربانی استان لرستان نیز حضور داشت و به شهادت یکی از هم‌رزمان احمد، شخصاً آستین‌ها را بالا زده و احمد را مورد ضرب و شتم و هتاکی‌های سفیهانه قرار ‌داد. در این ماجرا، علاوه بر احمد، دو تن از هم‌رزمانش نیز دستگیر شدند.

شهید رضا چراغی، شهیدان حاج احمد متوسلیان ، سید محمد رضا دستواره ، حسن زمانی و علی سلطانی قمی در تصویر دیده می شوند - جبهه مریوان



معصومه حسین‌زاده مادر چشم انتظار حاج احمد می‌گوید: 

«توی یک شرکت خصوصی کار می‌کرد و رفته بود خرم‌آباد. آنجا درگیر کار پخش اعلامیه بود که او را با دو نفر دیگر از دوستانش می‌گیرند. آن دو نفر زن و بچه داشتند و به همین خاطر، به محض دستگیری، احمد تمام مسئولیت چاپ و تکثیر اعلامیه‌ها را یک تنه به گردن گرفت تا پرونده آنها را سبک‌تر کند».

آغاز دوران اسارت احمد در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد، در حقیقت به مثابه ورود او به میدان آزمون دشوار وفاداری به آرمان الهی انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار می‌رفت. او قریب به 2 ماه مشقت‌بار از این دوران تلخ و مردآزمای را به صورت ممنوع‌الملاقات، در سلولی انفرادی محبوس بود. بازجویان ساواک برای درهم شکستن روح مقاوم او، از پیشرفته‌ترین شیوه‌های شکنجه‌ جسمی و روحی استفاده می‌کردند.

احمد متوسلیان پس از تحمل شدیدترین شکنجه‌ها سرانجام در هفتم آذر سال 1357 همزمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی(ره) از زندان فلک‌افلاک خرم‌آباد رهایی یافت.





      
جمعه 91/4/30 4:47 ع

شهید محمد باقر مؤمنی راد-لشکر32 انصار الحسین علیه السلام- نام پدر: عبدالله-تولد:25/3/1344- همدان- شهادت: 9/2/1365- والفجر8 فاو- محل دفن گلزار شهدای همدان

"قبل اذان صبح بود. با حالت عجیبی از خواب پرید. گفت: ‹‹حاجی! خواب دیدم. قاصد امام حسین علیه السلام بود. بهم گفت:‹‹ آقا سلام رساندند و فرمودند :‹‹ به زودی به دیدارت خواهم آمد.›› یه نامه از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود: ‹‹چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟›› همینجور که داشت حرف می زد گریه می کرد صورتش شده بود خیس اشک. دیگه تو حال خودش نبود. چند شب بعد شهید شد. امام حسین علیه السلام به عهدش وفا کرد....."

شهید گمنام

"طلائیه بودیم. بیل مکانیکی داشت روی زمین کار می کرد که شهید پیدا شد. همراهش یک دفتر قطور اما کوچیک بود؛ مثه دفتری که بیشتر مداح ها دارند. برگهای دفتر را گل گرفته بود. پاکش کردم. باز کردنش زحمت زیادی داشت. صفحه اولش را که نگاه کردم، بالاش نوشته بود:"" عمه بیا گمشده پیدا شده! "

روحانی شهید محمد محسن آقاخانی- نام پدر: رضا- تولد:4/6/1347تهران- شهادت: کربلای 5 شلمچه-محل دفن: بهشت زهرا سلام الله علیهاقطعه29

"امام جماعت واحد تعاون بود بهش می گفتن حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت زیر آتیش سنگین عراق، شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمدها بود که گلوله مستقیم تانک سرشو جدا کرد. چند قدمی اش بودم. هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد از سر بریده اش صدا بلند شد:‹‹السلام علیک یا ابا عبدالله››"

شهید محمد رضا شفیعی-گردان تخریب، لشکر17، علی ابن ابیطالب علیه السلام- نام پدر: حسین- تولد:1346 قم- مجروحیت و اسارت در کربلای4- شهادت در بیمارستان بغداد4/10/1365-بازگشت پیکر:14/5/1381- محل دفن :گلزار شهدای علی بن جعفر قم قطعه 2- ردیف14 شماره 1

"بعد از 16 سال جنازه اش را آوردند. خودم توی گلزار شهدای قم دفنش کردم عملیات کربلای 4 با بدن مجروح اسیر شد برده بودنش بیمارستان بغداد همون جا شهید شده بود با لب تشنه. بعد این همه سال هنوز  سالم بود. سر و صورت و محاسن از همه جا تازه تر. یادش شبهای جبهه و گردان تخریب افتادم. بلند می شد لامپ سنگر رو شل می کرد همه جا که تاریک می شد. شروع می کردبه خوندن :‹‹ حسینم وا حسینا...›› می شد بانی روضه امام حسین علیه السلام. آخر مجلس هم که همه اشکاشونو با چفیه پاک می کردند؛ محمد رضا اشکاشو می مالید به صورتش دلیل تازگی صورت و محاسنش بعد از 16 سال همین بود. اثر اشک امام حسین علیه السلام....

شهید جعفر لاله-  رزمنده تیپ10 خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلّم– تولد: تهران- شهادت: 25/11/1365-عملیات نصر/ماووت عراق- محل دفن: یکی از روستاهای اطراف دماوند

"با هم قرار گذاشته بودیم هرکسی شهید شد از اون طرف خبر بیاره. شهید که شد خوابشو دیدم داشت می رفت با قسم حضرت زهرا سلام الله علیهانگهش داشتم. با گریه گفتم :‹‹ مگه قرار نبود هرکسی شد از اون طرف خبر بیاره! ›› بالاخره حرف زد گفت: ‹‹ مهدی، اینجا قیامته! خیلی خبرهاست. جَمعمون جَمعه ولی ظرفیت شما پایینه هرچی بگم متوجه نمی شی›› گفتم: ‹‹ اندازه ظرفیت کوچیک من بگو!›› فکر کرد و گفت:‹‹ همین دیگه اما حسین علیه السلام وسط می شینه ما هم حلقه می زنیم دورش. برای آقا خاطره می گیم.›› بهش گفتم: ‹‹ چیکار کنم تا آقا من رو هم ببره›› نگاهم کرد و گفت:‹‹ مهدی ! همه چیز دست امام حسین علیه السلامِ.. همه پرونده ها میاد زیر دست حضرت. آقا نگاه می کنه هرکس رو که بخواد یه امضای سبز می زنه، می برندش برید دامن حضرت رو بگیرید...››"

شهید مهدی شاهدی- از رزمندگان گردان فتح، تیپ3 ،لشکر7ولیعصر (عج)- نام پدر: خدا رحم- تولد:12/8/1346 بهبهان –شهادت: 16/10/1365 فاو –محل دفن: گلزار شهدای بهبهان

"پست نگهبانیش افتاده بود نیمه شب. سرپست نشسته بود رو به قبله و اطرافشو می پایید. داشت با خودش زمزمه می کرد. نفربعدی که رفت پست رو تحویل بگیره دید مهدی با صورت افتاده رو زمین. خیال کرد رفته سجده هر چی صداش زد صدایی نشنید. اومد بلندش کنه. دید تیر خورده توی پیشونیش و شهید شده. فکر شهادتش اذیتمون می کرد. هم تنها شهید شده بود هم ما نفهمیده بودیم. خیلی خودمونوخوردیم تا این که یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها و گفته بود:‹‹ نگران نباشید همین که تیر خورد به پیشونیم، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش آقا امام حسین علیه السلام....››"

سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت-فرمانده لشکر27محد رسول الله صلی الله علیه و آله و سلّم- نام پدر: حاج علی اکبر- تولد:12/1/1334،شهرضا-شهادت:24/12/1362-عملیات خیبر –محل دفن: گلزار شهدای شهرضا

"می خواستم برم کربلا زیارت امام حسین علیه السلام. همسرم سه ماهه حامله بود. التماس و اصرار که منو هم ببر مشکلی پیش نمی آید. هرجوری بود راضیم کرد. باخودم بردمش اما سختی سفر به شدت مریضش کرد. وقتی رسیدیم کربلا، اول بردمش دکتر. دکتر گفت: ‹‹ احتمالا جنین مرده اگر هم هنوز زنده باشه امیدی نیست چون علایم حیات نداره. وقتی برگشتیم مسافرخونه خانم گفت:‹‹ من این داروها رو نمی خورم! بریم حرم. هرجوری که میتوانی منو برسون به ضریح آقا. زیر بغل هاش رو گرفتم و بردمش کنار ضریح. تنهاش گذاشتم و رفتم یه گوشه ای واسه زیارت. با حال عجیبی شروع کرد به زیارت. بعد هم خودش بلند شد و رفت تا دم در حرم. صبح که برای نماز بیدارش کردم. با خوشحالی بلند شد و گفت:‹‹ چه خواب شیرینی بود. الان دیگه مریضی ندارم. بعد هم گفت : توی خواب خانمی را دیدم که نقاب به صورتش بود. یه بچه زیبارو گذاشت توی آغوشم. بردمش پیش همون پزشک. 20دقیقه ای معاینه کرد. آخرش هم با تعجب گفت: یعنی چی؟ موضوع چیه؟دیروز این بچه مرده بود ولی امروز کاملا زنده و سالمه! اونو کجا بردید؟ کی این خانم رومعالجه کرده؟ باورکردنی نیست! امکان نداره!›› خانوم که جریانو براش تعریف کرد؛ ساکت شد و رفت توی فکر. وقتی بچه به دنیا اومد. اسمشو گذاشتیم: محمد ابراهیم....محمد ابراهیم همت

منبع : کتاب خط عاشقی





      

1-پندار ما این است که ما مانده­ایم و شهدا رفته­اند،اماحقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده­اند.

2-مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند ولاغیر...صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است

3-اگر انسان هایی که مامور به ایجاد تحول در تاریخ هستند از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند،دیگر تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد.

4-دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند،وگرنه درهنگام راحت و فراغت و صلح چه بسیارنداهل دین.

5-عالم محضرشهداست،اماکو محرمی که این حضور را دریابد و در برابر این خلاء ظاهری خود را نبازد... زمان می­گذرد و مکانها فرو می­شکننداماحقایق باقی است...

6-غایت خلقت جهان،پرورش انسانهایی است که دربرابر شدائد بر هرچه ترس و شک وتردید وتعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.

7-حلقوم­­ها را می­توان بریداما فریاد ها را هرگز، فریادی که از حلقوم بریده بر می­آید جاودانه می­ماند.

8-وطن پرستو بهاراست واگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند، پرستویی که مقصد را در کوچ می­بیند از ویرانی لانه­ اش نمی­هراسد.اگرمقصدپرواز است پس قفس ویران بهتر.

9-او (شیطان)ازاهل عشق نبود... تا با امری خلاف عقل خویش مواجه شد،گردن از طاعت معبودپیچید وحکم عقل­گرایی خویش را گردن نهاد. و پیروان شیطان نیز هم چنین­اند.

10-تخصص حقیقی در سایه تعهداسلامی بدست می­آید ولا غیر
ادامه مطلب...



      
<      1   2   3   4      >


پیامهای عمومی ارسال شده